![]() |
![]() |
|
| اگر خوب گوش دهیم درخت ها هم قصه می گویند |
|
روبروی خورشید نشسته بود و با آخرین قطره های نور گونه هاش گرم می شد. -چرا نمی مونی؟ -من اگه باشم ستاره ها پیدا نمی شن. -از تاریکی می ترسم. آسمون شب شد . ماه رقصید . ستاره ها خندیدن.یه جایی میون اون همه ستاره پیداش کرد.خوب می شناختش . اون از اول مال خودش بود. -ستاره ام رو پیدا کردم. حالا یک سال گذشته. با خورشید یا بی خورشید . فقط ستاره ی اون می درخشه.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 22:47 توسط ویدا |
|
|
به آنانکه از ترس عمق ترانه گوش هاشان را سنگین می کنند دهانم را ببوی
نترس
دهانم را ببوی
ترانه ها برای نا شنوایان سا کت اند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم تیر 1386ساعت 11:14 توسط ویدا |
|
|
"بخند"
گفت:نمی تونم. "اگه من ازت بخوام چی؟" گفت:تو می خوای من برات فیلم بازی کنم؟ "من نمی خوام ناراحت ببینمت." گفت:فکر می کردم وقتی ببینمت دلتنگیم تموم می شه.حالا کنارتم و هنوز دلتنگم.چون وقتی کنارم نباشی دوباره دلم تنگ می شه. دوست داشت بغلش کنه. دلش تنگ بود...دلش تنگ بود ... و دنیا با اون بزرگیش برای کنار هم بودن اون دو تا جا نداشت.دلشون بارون می خواست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 13:17 توسط ویدا |
|
|
دوست دارم جریان سیال ذهنم را بنویسم .مثل همیشه ...هر وقت که قلم به دست می گیرم می خندم اما دلتنگ می شوم.دلتنگ نوشته هایی که نمی توان نوشت ،دلتنگ از فاصله ای که میان دست و دلم موج می زند،دلتنگ حرف ها یی که قشنگ اند در ذهنم و نمی توانم بر کاغذ بر قصانم.سر کلاس می نشینم.مغزم اینجا نیست.یاد دخترکی افتاده ام که کبریت نمی فروخت اما عاشق گرما بود.چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود خیلی وقت است که دلم برای خیلی چیز ها تنگ می شود اما نمی دانم کجا باید برای یافتنشان سر کشی کنم. سر در گمم. مثل آدم و حوا .مثل روزی که لیلی زمین را گرم کرد....سیب سرخ ندارم اما همه ی سیب های دنیا را سرخ می بینم. وقتی می خندد ،زمین می خندد و وقتی اشک شوق در گوشه ی چشمان زیبایش لبخند می زند،زمین پرواز می کند و شناور می شود در تمام کهکشان ها و خدا می خندد و همه می رقصند و زندگی زنده می شود و شازده کوچولو دوباره پیدایش می شودبا مو های گندمی زیبایش که برای روباه عزیز است و با آن شال گردن زیبایش و با آن صورت معصومش و ما فکر می کنیم که شازده کوچولو پیدایش شده است. اما نه..ما را یافته است،در رویارویی دنیاها ...وقتی زمین از بغل سیاره ی همیشه خندانش با آن گل زیبا رد می شد. شازده کو چولو چشمانش را باز کرد و من نگاهش کردم.زیبا بود و زیبا می خندید. همان طور که اگزوپری نوشته بود و شاملو تر جمه.فکر می کردم برایم دست تکان می دهد اما فقط می خندید.چشم دوخته بود به گل سرخ که مسئولش بود .در نگاه معصومش دوست داشتن می رقصید و رنگ گل بر گونه اش نشسته بود. رفت و کنار جعبه ای نشست .انگار داشت با کسی حرف می زد. چشمان بره اش از پشت دو چشم جعبه برق می زد و بع بعش در کهکشان می پیچید . خواستم پا به سیاره اش بگذارم ،اما پایم حرکت نمی کرد .صدایش کردم :"شازده کوچولو....شازده کوچولو...."می خواستم برایش از گل مریخی بگویم. او قبلا راجع به گلش لحظه به لحظه برای همه ی ما گفته بود. می دانستم که گل مریخی هنوز جای کار دارد که گل مریخی بشود، اما می ترسیدم که دیگر زمین نچرخد..که دیگر از بغل سیاره ی کو چکش رد نشویم...که دیگر دیدنش محدود به رویاهایم بماند...آره من می ترسیدم. باید برایش می گفتم که گل مریخی من گلی است که هر وقت آن را ببویی، بوی احساست را می دهد. باید برایش می گفتم که از وقتی حرف هایش را به نقل از اگزوپری و به خط شاملو شنیدم،گل مریخی را شناختم.باید برایش می گفتم که دوباره ستاره ام را پیدا کرده ام.باید برایش می گفتم که چقدر عاشق بچگی زیبایش هستم.می خواستم برایش بگویم که سر آدم ها اینقدر شلوغ شده که یادشان می رود به احساسشان فرصت بدهند. باید برایش می گفتم که می خواهم برای روز تولد همه ی دوستانم یک شاخه گل مریخی همراه با حرف های خودش هدیه ببرم. وقتی دوباره نگاهمان به هم خورد،فقط لبخند زد .لبخندی که گل مریخی را داشت،دوست داشتن را ...احساس را...درک را... و همه را داشت. ای کاش زمین همیشه پر در می آورد.کنارش ایستاده بودم .اشک می ریختم(با اینکه می دانستم برای گریه کردن پیرم).در آغوش گرفتمش و با تمام وجود گونه اش را بوسیدم. "شازده کوچولو "در دستم بود با همان جلد آبی خوش رنگش و با شازده کوچولویی که با چشمانش می خندد.وقتی چشمهایم را باز کردم ،کتاب را در آغوشم فشرده بودم. می گویند وقتی آدم می خوابد دستانش باز می شود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:1 توسط ویدا |
|
|
دلتنگی به ما نیامده دلت از تنهایی پر شده،حوصله ی هیچ کاری نداری. درس های نخوانده روی هم جمع شده و آرزوهایت نیامده. آرام و قراری نیست. هزار فکر در سر. تنها در اتاقت نشسته ای.کتابی در دست، ورق می زنی شاید بر مغزت بنشیند. فکر می کنی. تصمیم می گیری . تصمیم سیری چند؟ خیال می پردازی. دور می زنی. آنقدر دلت به تنگ آمده که می خواهی داد...داد..داد هم نمی زنی. دلت می خواهد مثل آنوقت ها که به هر بهانه ی کوچک به آغوش مادر می نشستی......وای... امان از بزرگ شدن . هنوز اشک روی گونه ات سر نخورده که تنهایی ات با زنگ همراه می شکند. "الو...بله.." بغضت را می خوری. با صدایی نگران: "چی شده مانا ؟چرا گریه می کنی؟" سعی می کنی خوب گوش کنی. "مانا جان،عزیز دلم گریه نکن. پیش می آد. به این همه چیزای خوب که تو دنیا هست فکر کن." صدای هق هق دلت را می لرزاند. "مانا می خوای بیام پیشت؟قربونت برم .تا یه ربع دیگه اونجام.مواظب خودت باش." حاضر و آماده، گیج نا امیدی ها،جملات امید بخش را در ذهنت پس و پیش می کنی. " زندگی دو روز...ارزش غصه نداره...همیشه یکی هست که ازت مراقبت می کنه...بهش اعتماد کن..." روسری را به سر می کشی و پنجره ی باز نگاهت را جذب می کند. بوی خاک باران دیده... دوباره زنده می شوی. لبخندی بر لب : "دلتنگی به ما نیامده." |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 23:3 توسط ویدا |
|
|
خواب کنار جاده نشستم سکوت ، قهر ، دشمنی راهیان جاده بود خسته از رفتن سر در گم نشستن سودای دوستی در دل رویش نهال عشق زیر گل ماندن به ز بیهوده پیمودن رفتن به ز بر پوچ ایستادن نه تنگ و نه تاریک جاده از نور لبریز است می روم که برخیزم باز پرده خواب رنگین است. ویدا ۸۵/۱۲/۹ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 23:55 توسط ویدا |
|
|
پسرکوچکی که فداکاری بزرگی کرد در روزگاری که هنوز بانک خون تشکیل نشده بود دختر کوچکی بیمار شد و به طور اضطراری به انتقال خون نیاز پیدا کرد. پزشک معالج آن دختر به برادر دوازده ساله او گفت که اگر خون بدهد ممکن است بتواند جان خواهرش را نجات دهد. پسرک لحظه ای تردید کرد.چشمانش لبریز اشک شد و سپس تصمیم خود را گرفت:"بله دکتر من آماده ام" وقتی که انتقال خون صورت گرفت پسر بچه به دکتر گفت:"به من بگویید که کی می میرم." فقط آن زمان بود که دکتر متوجه شد چرا پسرک پس از شنیدن پیشنهاد او لحظه ای تردید کرده است. از کتاب "در پناه او" نوشته جی .پی.واسوانی و ترجمه مجید حمیدا. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم فروردین 1386ساعت 2:16 توسط ویدا |
|
|
شتاب ماشین ها آمدند تا از ساعت ها جا نمانیم با ماشین ها دویدیم ... این بار تند تر "آقا... سرعت گیر.ترمز نمی کنید؟" تند تر و تند تر "آقا ممنون... پیاده می شوم." چراغ قرمز همیشه بد نیست...
ویدا ۸۵/۱۲/۹ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 2:4 توسط ویدا |
|
|
حافظ در تفال آغاز به کار این وبلاگ چنین گفت: ابر آذاری بر آمد باد نوروزی وزید وجه می میخواهم و مطرب که می گوید رسید شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام بار عشق و مفلسی صعب است و میباید کشید قحط جود است آبروی خود نمیباید فروخت باده و گل از بهای خرقه میباید خرید حالیا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش من همی کردم دعا و صبح آمین میدمید بالبی و صد هزاران خنده گل آمد به باغ از کریمی گوئیا از گوشه ای بوئی شنید دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک جامه ای در نیکنامی نیز میباید درید این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت؟ وآن تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید؟ عدل سلطان گرنپرسد حال مظلومان عشق گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد اینقدر دانم که از شعر ترش خون می چکید و در آغاز سلام... شش روز از سال جدید گذشت... و چقدر زود می گذرد... مثل پارسال ... مثل همیشه... امیدوارم همیشه سلامت و موفق باشیدو سالی سرشار از لبخند مانا برایتان آرزو می کنم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 17:1 توسط ویدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
|
RSS
|