![]() |
![]() |
|
| اگر خوب گوش دهیم درخت ها هم قصه می گویند |
|
هنوز دارن می بارن. محکم به زمین می خورن و تکه هاشون همه جا پخش می شه. دیگه ستاره ای نمونده.اگه برنگرده شب تاریک می مونه.
صدای آسمون که تموم شد دست کوچولویی شروع به چیدن تکه های ستاره کرد. - اگه الان بچسبونمشون دوباره روشن می شن.
دونه دونه ستاره های وصله شده رو تو تیر کمون می ذاشت و به آسمون نشونه می رفت. ستاره ها به آسمون می خوردن و برمی گشتن.چشماش به آسمونی بود که ستاره ها رو نمی خواست. ستاره هایی که آواره میون آسمون و زمین بودن. ستاره ها می رفتن و می اومدن. نور بین زمین و آسمون پرواز می کرد. ستاره ها به زمین می خوردن و چرق چرق می شکستن.
آسمون تاریک تاریک. جای ستاره ها شمع روشن کردن. کنج قاب عکس هر ستاره ای یه روبان مشکی. قاب هایی که به شب طاق آسمون دوخته شدن. وسط ستاره های خرد شده نشسته. دستاش از قبل بزرگتره. سر انگشت اشارش نشونه رفته به آسمون.پسرک خیره به امتداد دست پدر. شمع ها که تو بادکم نور و پر نور می شن ستاره ها براش چشمک می زنن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 20:36 توسط ویدا |
|
|
بچه ها سر سره ها را دوست دارند
بزرگترها به لباس هایشان فکرمی کنند از پله های سرسره که بالا می رفتم تنها چشمان تو بود که برق دوستی داشت تو که لبخند زدی صحنه ایستاد ما زاده شد و آن جمعه تا ابد زنده ماند جمعه ای که روز تولد تو بود
تولد ما مبارک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 19:36 توسط ویدا |
|
|
روبروی خورشید نشسته بود و با آخرین قطره های نور گونه هاش گرم می شد. -چرا نمی مونی؟ -من اگه باشم ستاره ها پیدا نمی شن. -از تاریکی می ترسم. آسمون شب شد . ماه رقصید . ستاره ها خندیدن.یه جایی میون اون همه ستاره پیداش کرد.خوب می شناختش . اون از اول مال خودش بود. -ستاره ام رو پیدا کردم. حالا یک سال گذشته. با خورشید یا بی خورشید . فقط ستاره ی اون می درخشه.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 22:47 توسط ویدا |
|
|
به آنانکه از ترس عمق ترانه گوش هاشان را سنگین می کنند دهانم را ببوی
نترس
دهانم را ببوی
ترانه ها برای نا شنوایان سا کت اند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم تیر 1386ساعت 11:14 توسط ویدا |
|
|
"بخند"
گفت:نمی تونم. "اگه من ازت بخوام چی؟" گفت:تو می خوای من برات فیلم بازی کنم؟ "من نمی خوام ناراحت ببینمت." گفت:فکر می کردم وقتی ببینمت دلتنگیم تموم می شه.حالا کنارتم و هنوز دلتنگم.چون وقتی کنارم نباشی دوباره دلم تنگ می شه. دوست داشت بغلش کنه. دلش تنگ بود...دلش تنگ بود ... و دنیا با اون بزرگیش برای کنار هم بودن اون دو تا جا نداشت.دلشون بارون می خواست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 13:17 توسط ویدا |
|
|
دوست دارم جریان سیال ذهنم را بنویسم .مثل همیشه ...هر وقت که قلم به دست می گیرم می خندم اما دلتنگ می شوم.دلتنگ نوشته هایی که نمی توان نوشت ،دلتنگ از فاصله ای که میان دست و دلم موج می زند،دلتنگ حرف ها یی که قشنگ اند در ذهنم و نمی توانم بر کاغذ بر قصانم.سر کلاس می نشینم.مغزم اینجا نیست.یاد دخترکی افتاده ام که کبریت نمی فروخت اما عاشق گرما بود.چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود خیلی وقت است که دلم برای خیلی چیز ها تنگ می شود اما نمی دانم کجا باید برای یافتنشان سر کشی کنم. سر در گمم. مثل آدم و حوا .مثل روزی که لیلی زمین را گرم کرد....سیب سرخ ندارم اما همه ی سیب های دنیا را سرخ می بینم. وقتی می خندد ،زمین می خندد و وقتی اشک شوق در گوشه ی چشمان زیبایش لبخند می زند،زمین پرواز می کند و شناور می شود در تمام کهکشان ها و خدا می خندد و همه می رقصند و زندگی زنده می شود و شازده کوچولو دوباره پیدایش می شودبا مو های گندمی زیبایش که برای روباه عزیز است و با آن شال گردن زیبایش و با آن صورت معصومش و ما فکر می کنیم که شازده کوچولو پیدایش شده است. اما نه..ما را یافته است،در رویارویی دنیاها ...وقتی زمین از بغل سیاره ی همیشه خندانش با آن گل زیبا رد می شد. شازده کو چولو چشمانش را باز کرد و من نگاهش کردم.زیبا بود و زیبا می خندید. همان طور که اگزوپری نوشته بود و شاملو تر جمه.فکر می کردم برایم دست تکان می دهد اما فقط می خندید.چشم دوخته بود به گل سرخ که مسئولش بود .در نگاه معصومش دوست داشتن می رقصید و رنگ گل بر گونه اش نشسته بود. رفت و کنار جعبه ای نشست .انگار داشت با کسی حرف می زد. چشمان بره اش از پشت دو چشم جعبه برق می زد و بع بعش در کهکشان می پیچید . خواستم پا به سیاره اش بگذارم ،اما پایم حرکت نمی کرد .صدایش کردم :"شازده کوچولو....شازده کوچولو...."می خواستم برایش از گل مریخی بگویم. او قبلا راجع به گلش لحظه به لحظه برای همه ی ما گفته بود. می دانستم که گل مریخی هنوز جای کار دارد که گل مریخی بشود، اما می ترسیدم که دیگر زمین نچرخد..که دیگر از بغل سیاره ی کو چکش رد نشویم...که دیگر دیدنش محدود به رویاهایم بماند...آره من می ترسیدم. باید برایش می گفتم که گل مریخی من گلی است که هر وقت آن را ببویی، بوی احساست را می دهد. باید برایش می گفتم که از وقتی حرف هایش را به نقل از اگزوپری و به خط شاملو شنیدم،گل مریخی را شناختم.باید برایش می گفتم که دوباره ستاره ام را پیدا کرده ام.باید برایش می گفتم که چقدر عاشق بچگی زیبایش هستم.می خواستم برایش بگویم که سر آدم ها اینقدر شلوغ شده که یادشان می رود به احساسشان فرصت بدهند. باید برایش می گفتم که می خواهم برای روز تولد همه ی دوستانم یک شاخه گل مریخی همراه با حرف های خودش هدیه ببرم. وقتی دوباره نگاهمان به هم خورد،فقط لبخند زد .لبخندی که گل مریخی را داشت،دوست داشتن را ...احساس را...درک را... و همه را داشت. ای کاش زمین همیشه پر در می آورد.کنارش ایستاده بودم .اشک می ریختم(با اینکه می دانستم برای گریه کردن پیرم).در آغوش گرفتمش و با تمام وجود گونه اش را بوسیدم. "شازده کوچولو "در دستم بود با همان جلد آبی خوش رنگش و با شازده کوچولویی که با چشمانش می خندد.وقتی چشمهایم را باز کردم ،کتاب را در آغوشم فشرده بودم. می گویند وقتی آدم می خوابد دستانش باز می شود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:1 توسط ویدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 فروردین 1388 فروردین 1387 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
|
RSS
|