![]() |
![]() |
|
| اگر خوب گوش دهیم درخت ها هم قصه می گویند |
|
روبروی خورشید نشسته بود و با آخرین قطره های نور گونه هاش گرم می شد. -چرا نمی مونی؟ -من اگه باشم ستاره ها پیدا نمی شن. -از تاریکی می ترسم. آسمون شب شد . ماه رقصید . ستاره ها خندیدن.یه جایی میون اون همه ستاره پیداش کرد.خوب می شناختش . اون از اول مال خودش بود. -ستاره ام رو پیدا کردم. حالا یک سال گذشته. با خورشید یا بی خورشید . فقط ستاره ی اون می درخشه.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 22:47 توسط ویدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
|
RSS
|