تبليغاتX
لبخندمانا - گشتی در دنیای ادبیات
اگر خوب گوش دهیم درخت ها هم قصه می گویند

پسرکوچکی که فداکاری بزرگی کرد 

 

در روزگاری که هنوز بانک خون تشکیل نشده بود دختر کوچکی بیمار شد و به طور اضطراری به انتقال خون نیاز پیدا کرد. پزشک معالج آن دختر به برادر دوازده ساله او گفت که اگر خون بدهد ممکن است بتواند جان خواهرش را نجات دهد.

پسرک لحظه ای تردید کرد.چشمانش لبریز اشک شد و سپس تصمیم خود را گرفت:"بله دکتر من آماده ام"

وقتی که انتقال خون صورت گرفت پسر بچه به دکتر گفت:"به من بگویید که کی می میرم."

فقط آن زمان بود که دکتر متوجه شد چرا پسرک پس از شنیدن پیشنهاد او لحظه ای تردید کرده است.

 

 

از کتاب "در پناه او" نوشته جی .پی.واسوانی و ترجمه مجید حمیدا.

                                  

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 2:16  توسط ویدا |