تبليغاتX
لبخندمانا - قصه ی من
اگر خوب گوش دهیم درخت ها هم قصه می گویند

دلتنگی به ما نیامده

 

دلت از تنهایی پر شده،حوصله ی هیچ کاری نداری. درس های نخوانده روی هم جمع شده و آرزوهایت نیامده. آرام و قراری نیست. هزار فکر در سر. تنها در اتاقت نشسته ای.کتابی در

دست، ورق می زنی شاید بر مغزت بنشیند.

فکر می کنی. تصمیم می گیری . تصمیم سیری چند؟ خیال می پردازی. دور می زنی. آنقدر دلت به تنگ آمده که می خواهی داد...داد..داد هم نمی زنی. دلت می خواهد مثل آنوقت ها که به هر بهانه ی کوچک به آغوش مادر می نشستی......وای... امان از بزرگ شدن .

هنوز اشک روی گونه ات سر نخورده که تنهایی ات با زنگ همراه می شکند. "الو...بله.."

بغضت را می خوری. با صدایی نگران:   "چی شده مانا ؟چرا گریه می کنی؟"    

 سعی می کنی خوب گوش کنی.   "مانا جان،عزیز دلم گریه نکن. پیش می آد. به این همه چیزای خوب که تو دنیا هست فکر کن."     

صدای هق هق دلت را می لرزاند.   "مانا می خوای بیام پیشت؟قربونت برم .تا یه ربع دیگه اونجام.مواظب خودت باش."

حاضر و آماده، گیج نا امیدی ها،جملات امید بخش را در ذهنت پس و پیش می کنی.

" زندگی دو روز...ارزش غصه نداره...همیشه یکی هست که ازت مراقبت می کنه...بهش اعتماد کن..."

روسری را به سر می کشی و پنجره ی باز نگاهت را جذب می کند. بوی خاک باران دیده... دوباره زنده می شوی. لبخندی بر لب :    "دلتنگی به ما نیامده."

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 23:3  توسط ویدا |