تبليغاتX
لبخندمانا - هر کس حق دارد بنویسد و نوشتن هیچ کس جای کسی را تنگ نمی کند.
اگر خوب گوش دهیم درخت ها هم قصه می گویند

دوست دارم جریان سیال ذهنم را بنویسم .مثل همیشه ...هر وقت که قلم به دست می گیرم می خندم اما دلتنگ می شوم.دلتنگ نوشته هایی که نمی توان نوشت ،دلتنگ از فاصله ای که میان دست و دلم موج می زند،دلتنگ حرف ها یی که قشنگ اند در ذهنم و نمی توانم بر کاغذ بر قصانم.سر کلاس می نشینم.مغزم اینجا نیست.یاد دخترکی افتاده ام که کبریت نمی فروخت اما عاشق گرما بود.چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود خیلی وقت است که دلم برای خیلی چیز ها تنگ می شود اما نمی دانم کجا باید برای یافتنشان سر کشی کنم. سر در گمم. مثل آدم و حوا .مثل روزی که لیلی زمین را گرم کرد....سیب سرخ ندارم اما همه ی سیب های دنیا را سرخ می بینم.

وقتی می خندد ،زمین می خندد و وقتی اشک شوق در گوشه ی چشمان زیبایش لبخند می زند،زمین پرواز می کند و شناور می شود در تمام کهکشان ها و خدا می خندد و همه می رقصند و زندگی زنده می شود و شازده کوچولو دوباره پیدایش می شودبا

مو های گندمی زیبایش که برای روباه عزیز است و با آن شال گردن زیبایش و با آن صورت معصومش و ما فکر می کنیم که شازده کوچولو پیدایش شده است. اما نه..ما را یافته است،در رویارویی دنیاها ...وقتی زمین از بغل سیاره ی همیشه خندانش با آن گل زیبا رد می شد. شازده کو چولو چشمانش را باز کرد و من نگاهش کردم.زیبا بود و زیبا

می خندید. همان طور که اگزوپری نوشته بود و شاملو تر جمه.فکر می کردم برایم دست تکان می دهد اما فقط می خندید.چشم دوخته بود به گل سرخ که مسئولش بود .در نگاه معصومش دوست داشتن می رقصید و رنگ گل بر گونه اش نشسته بود. رفت و کنار جعبه ای نشست .انگار داشت با کسی حرف می زد. چشمان بره اش از پشت دو چشم جعبه برق می زد و بع بعش در کهکشان می پیچید .

خواستم پا به سیاره اش بگذارم ،اما پایم حرکت نمی کرد .صدایش کردم :"شازده کوچولو....شازده کوچولو...."می خواستم برایش از گل مریخی بگویم. او قبلا راجع به گلش لحظه به لحظه برای همه ی ما گفته بود. می دانستم که گل مریخی هنوز جای کار دارد که گل مریخی بشود، اما می ترسیدم که دیگر زمین نچرخد..که دیگر از بغل سیاره ی کو چکش رد نشویم...که دیگر دیدنش محدود به رویاهایم بماند...آره من

می ترسیدم. باید برایش می گفتم که گل مریخی من گلی است که هر وقت آن را ببویی، بوی احساست را می دهد. باید برایش می گفتم که از وقتی حرف هایش را به نقل از اگزوپری و به خط شاملو شنیدم،گل مریخی را شناختم.باید برایش می گفتم که دوباره ستاره ام را پیدا کرده ام.باید برایش می گفتم که چقدر عاشق بچگی زیبایش هستم.می خواستم برایش بگویم که سر آدم ها اینقدر شلوغ شده که یادشان می رود به احساسشان فرصت بدهند. باید برایش می گفتم که می خواهم برای روز تولد همه ی دوستانم یک شاخه گل مریخی همراه با حرف های خودش هدیه ببرم.

وقتی دوباره نگاهمان به هم خورد،فقط لبخند زد .لبخندی که گل مریخی را داشت،دوست داشتن را ...احساس را...درک را... و همه را داشت.

ای کاش زمین همیشه پر در می آورد.کنارش ایستاده بودم .اشک می ریختم(با اینکه می دانستم برای گریه کردن پیرم).در آغوش گرفتمش و با تمام وجود گونه اش را

بوسیدم. "شازده کوچولو "در دستم بود با همان جلد آبی خوش رنگش و با شازده کوچولویی که با چشمانش می خندد.وقتی چشمهایم را باز کردم ،کتاب را در آغوشم فشرده بودم.

می گویند وقتی آدم می خوابد دستانش باز می شود.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:1  توسط ویدا |